محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1227

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

خويش بشدند و فتنه بنشست و شهر بگرفتم ، و سر او اينك فرستادم . و هرثمه نامه كرد كه من بشدم و او را به زورق اندر بنشاندم و خواستم كه او را به نزديك خويش آرم . زورق به ميان رود غرقه شد و من به خويشتن مشغول شدم . چون ديگر روز بود سرش پيش طاهر ديدم . و جز اين ندانم كه چون بوده است . و مأمون را به بغداد از زن برادر امّ عيسى بنت موسى دو پسر بود : محمّد ايشان را از رقّه آورده بود و به بغداد بازداشته به كوشك خويش اندر . پس طاهر مؤتمن را و پسران مأمون را با مادرش و پسران محمّد را ، موسى و عبد الله با مادرشان ، به خراسان فرستاد سوى مأمون و بر زبيده به سراى اندر موكّل گماشت . و موسى مهترين پسر بود و محمّد را به كنيت ابو موسى خواندندى ، و عبد الله نيز خواندندى . و محمّد مردى بود به گونه اسپيد و به بالا دراز و كتفهاى بزرگ و چشمهاى خرد و بينى بلند [ 344 b ] و به تن بنيرو . و آن روز كه طاهر قضيب و انگشترى به مأمون فرستاد به مرو و فتح نامه نوشت . و اندر نامه ايدون گفت كه چون از رود برآمد و خواست كه با ما حرب كند من غلام خويش قريش دندانى را فرمودم تا او را بگيرد و از حرب بازدارد ، و او با قريش حرب كرد و دست نداد . و قريش حرب كرد و او كشته شد . و مأمون اندر مولود محمّد ديده بود به قول منجمان كه محمّد را قريش كشد . مأمون پنداشت كه مردى كشدش از قبيلهء قريش . و فضل بن سهل علم نجوم نيك دانستى . و اندر هر نامه كه مأمون كردى به طاهر اندر گفتى كه مردمان را بنگر به ميان سپاه تو اندر از مبارزان قريش ، و ايشان را نواخته دار ، و طاهر ندانستى كه اصل اين حديث چيست . و چون مأمون نامه طاهر برخواند كه غلام من قريش او را كشت ، دانست كه اين آن است كه منجّمان اندر مولود محمّد گفته بودند كه او را قريش كشد .